|
همین حوالی
|
بعد از یکی دو سال که می خواستم به مناسبتی «غرور و تعصب» «جین آستین » را بخوانم بالاخره توفیق دست داد و ماه گذشته خواندم و چه رمان جذابی بود. مهم تریم چیزی که کشف کردم اینکه از قرن 19 تا حالا چه بلایی بر سر فرهنگ اروپا آمده. و یک فرهنگ نیمه محجوب و پر طمطراق چقدر از گذشته خودش عقب مانده. عقلای عالم کجا رفته اند؟!
خوش آمد نوشت: توانستید بخونیدش . نمی گویم «حتما» چون رمان عشقولانه است شاید به مذاق بعضی ها خوش نیاید. چراغ قوه: 1. خواستید بخوانید به رفتارها و نوع زندگی مردم زمان «ملکه الیزابت» دقت کنید. 2 . و توصیه ای که نویسنده به دختران جوان می کند در خلال داستان و زندگی دو خواهر.
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:14 ] [ تو ]
[ ]
نمی دانم آیا مادر برای یتیمی امروز ما نیز گریسته ست؟ [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:8 ] [ تو ]
[ ]
ساعت 7 بدو بدو میروی تا زودتر برسی که نکنه 7:30 در را ببندند و جا بمانی. پشت در که می رسی می بینی دوستان قدیمی دور هم جمعند و بساط بگو و بخند و لودگی پهن . وارد جمع می شوی و سلام و علیک. خبری از ورود نیست. ربع ساعت بعد یواش یواش درگاه سلطانی بار می دهد و پر انرژی وارد می شویم، اما تا ساعت 8:30 خبری از اجازه ورود نمی شود. همان جا ناباورانه متوجه می شوی که تا ساعت 10 بیشتر در خدمت شما نیستند و بعد از آن مرخصید. تاااااااااااا بعد ازظهر.
ساعت 10:30 نه چندان خسته از سر جلسه امتحان بیرون آمدی و از نحوی سوالات گیجی هنوز که می گویند:« زودتر دانشگاه را تخلیه کنید می خواهیم در را ببندیم.» می پرسی:«می شود در نمازخانه دانشگاه ماند و استراحت کرد؟» می گوید: «نه! در دانشگاه را می بندیم حوزه ی امتحانی قرنطینه است.» می مانی که این 4 ساعت الافی مابین را چگونه در خیابان به سر بری! اما بالاخره هر طور هست به سر می آید . با خستگی مضاعف.
ساعت14:30 برگشته ای به حوزه ی امتحانی. باز همان مراحل و نشستن روی صندلی های بدون دسته و ناراحت سالن آمفی تاتر. باز هم امتحان با نیم ساعت تاخیر شروع می شود.
ساعت 15 دفترچه سوالات زبان. خواب غیر ارادی ذهن در ساعات بعداز ظهر بهار. کم مهارتی در پاسخ به سوالات سخت زبان. و دو ساعت خسته کننده. سر و صدا و گاهی خروپف همه بلند شده که بالاخره وقت تمام می شود و مراقبین دفترچه ها را باز پس می گیرند.
ساعت 17 جسم و ذهن خسته و سوالات بی سر و ته استعداد تحصیلی. فهمیدن متن فارسی هم در آن شرایط ، چیزی شبیه معجزه بود. بالاخره تا آخر دوام می آوری. هرچند وقت کم، اما می فهمی که چطور با 4 نوع میوه باید از مهمانهایت پذیرایی کنی! باز هم به همان کلاس دوم که کوکب خانم بی تکلف با ماست و تخم مرغ از مهمان هایش پذیرایی می کرد و درگیر حل معضل 4 تا میوه نبود.
ساعت 19 به پوست کلفتی خودم و همه دوستانی که اینقدر توان داشتند و توانستند 12 ساعت دوام بیاورند از صمیم قلب تبریک می گویم. و به سازمان سنجش که این گونه توانست یک روز ما را به هدر بدهد و ملت را یک روز کامل بی مزد و ناهار البته، سرکار بگذارد.
پ.ن.1 مدتی که نبودم مثلا داشتم برای دکترا درس می خواندم. ولی شما باور نکنید. پ.ن.2 وقتی که قرار است از سال 92 کنکور سراسری کارشناسی برداشته شود آیا راه بهتری به ذهن عزیزان سازمان سنجش نمی رسید تا با روش علمی تر و مطمئن تری جز سوالات تستی دانشجوی دکترا بگیرند؟!! پ.ن.3 دارم فکر می کنم من ابتدایی که بودم بیشتر از الان که در آستانه دکترا هستم مستعد تحصیل بودم. چون سوالات محیط و مساحت و کسر و غیره را بیشتر از حالا بلد بودم. پ.ن.4 هر حرفی که می زنید و هر تصمیمی که می گیرید مواظب باشید،مچتان را حتما می گیرند؛ جهت امتحان استقامت. پ.ن.5 هرچند نخوانده ام اما دوستان دعایمان بفرمایید که دعای نیکان را اثر باشد. پ.ن.۶ شاید این کنکور جز بی استرس ترین کنکور هایی بود که دادم. آدمی که نخوانده باشد چیزی برای از دست دادن ندارد که برایش نگران باشد.
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 22:35 ] [ تو ]
[ ]
سلام نقطه هنوز هستم نقطه برمی گردم نقطه انشا الله نقطه [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 11:59 ] [ تو ]
[ ]
السلام علیک یا رسول الله یا رحمه للعالمین
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 16:31 ] [ تو ]
[ ]
وقتی پس از سالها دوری هر روز صبحت را با نگاه به طلایی ترین گنبد جهان شروع کنی و سر زدن آفتاب را از نوای غریب نقاره ها دریابی بی شک دوریت تو را در سکوتی سنگین فرو می برد.
پ. ن ۱. در بخشی از این مدت غیبت چندین روزه مهمان مهربانی آقایمان بودم. پ.ن ۲ . دعاگوی تمامی دوستان بودم. پ.ن ۳ . نمی دانم چه رمزی است در این مکان های عزیز که هر چیز و هر کس تو را به یاد کسی می اندازد و لاجرم دعایی و زیارتی و... پ.ن ۴ . کاش آن چند روز طلایی تا ابد ادامه داشته باشد. پ. ن ۵ . باورش سخت است هر جا که می مانی بی اینکه بدانی دستگیرت می شوند. بعد می فهمانند که کجا بودی و آنها تو را به کجا آورده اند. [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 23:36 ] [ تو ]
[ ]
چه بزرگ است این مرد
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 22:47 ] [ تو ]
[ ]
اگر دوست دارید از زاویه ای جدید به زندگی آخرین پادشاه این مرز پر گهر نگاه کنید حتما رمان شاه بی شین را بخوانید مطمئن باشید ضرر نمی کنید. برچسبها: تقسیم دانش [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 22:25 ] [ تو ]
[ ]
بهمن از راه رسید ماه خاطره ها و یادها ماه بزرگی ها و شهامت ها [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 16:7 ] [ تو ]
[ ]
خواهر همزادم، همنشین همیشگی من و خدا! حباب نه که قاصدک خوش خبر خدایی. قاصدک همیشه مسافر است. مسافر، مسافری سبک بال و آزاد که با دستان مهربان خدا جابه جا می شود. می نشیند در کنار پنجره ای تا غبار از دل غمزده ای برگیرد. سپیده صبحم! اگر بال های احساست را غباری بر دامن نشسته، غمگین نباش زود است که طلوع کنی از بلندای افقی دست نایافتنی . افقی که ستارگان فلک در حسرت تابشش از خجالت سر بزیر آورند و در دل نام خدایت خوانند. مهربانم! مهربانیت با دل ها آن می کند که آفتاب با کوه یخ. عزیز دلم! با تو بودن به من آموخت رمز عظیم زندگی را و مرا از نو حیات بخشید حیاتی که تا کنون از آن جاهل بودم. این حق را بر من بپذیر که نگرانت باشم و دست های کودکیم را در دستان بزرگوارانه ات جای دهم تا با تو به اوج خدا برسم. گلم، خوبم، نازنینم! زندگی ضرب ساده ی انگشتان ما بر دیواره ی پوستی رنجش ها هست و نیست. اگر زندگی را ساده ببینیم و اگر زندگی را در همین حوالی جاری بدانیم. همین حوالیی که خدا مهمان لحظه لحظه آن است. خواهرم، دلنوازم! دردهایت به جانم. از گیسوان خاکستریت نگو که گیسوانم را خاکستری می کند. بخند. چون همیشه، شاد و خندان و بی آلایش. بخند به غصه ها، به همه ی غم ها، تا از تو دور شوند همه آنها به تمامی . که در خنده رازی نهفته است؛ راز لبخند بانوی آب و آیینه.
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 20:10 ] [ تو ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |